خرید بک لینک
رابطههای پنهانی دارم.مثل رابطهام با این وبلاگ.نمیدانم خاصیتشان در پنهانی بودنشان است یا خاصیتی دیگر دارند که پنهان اند.انگار راههای دررو ام اند.گیر که میکنم رو میکنم بهشان بیکه از چرا و چگونهاش بپرسم.یهو دلم راه دررو خواست. اینجا نزدیکترینش بود، آمدم، قاف از غیبتم پرسیده بود همو که آخرین کامنت را گذاشته بود که نوشتنت که نمیاد ننویس بعدا پشیمون میشی.قالبِ با بک گراند نصفه و بیآهنگم. با دوسال آرشیو بلعیده شده توسط بلاگفا. دو سالِ مهم ِ بلعیده شده.بیچاره کلماتم.احساس مادری را دارم که شاهکار تمامش را بر میز چیده و بچههایش از گرفتاری نرسیدهاند و نخواهند رسید به حتی یک قاشق از این میز.غذا از گلویش پایین نمیرود مث من که کلماتم را برای خودم هم دیگر زمزمه نمیتوانم کرد.هی گفتم میگذرد.گذشت اما بهتر نشد. نوشته شده در شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰ساعت 15:12 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:44

نوشتهام اما انگار مدتهاست چیزی ننوشتهام.حال خوبی نیست. باز ازهمریخته شدم. خانه را عوض کردهام. و خانهی تازه خیلی بهتر است. میخواهم به شکرانهی این نعمت دیگر گلایه نکنم و بروم بخوابم. راستی چرا نوشتن را مساوی گلایه گرفتهام. چرا سجاد فکر کرده من آدم مناسبیام برای اینکه برای خوب شدن حالش باری روی دوش من بگذارد. یا من چرا فکر میکنم قرار است جایی در آینده سجاد باری از دوش من بردارد یا چرا هرچه فکر میکنم یادم نمیآید جایی در گذشته مشخصا باری از دوش من برداشته باشد.چرا میم جایی جز پیش من ندارد برای بهتر شدن حالش و من هرکاری میکنم که بهتر شود ولی خودم نمیتوانم از حضور او بهتر شوم یا میشوم و نمیبینم؟چرا فکر میکنم حتما چیزهایی خوبی را ذهنم دارد سانسور میکند اما نمیدانم چیست آن خوبیها.چقدر هیاهوست تووی سرم باز. چقدر.  نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۱ساعت 1:4 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:44

سی و سه سالم شد. وسط کلی دعوا . بعد از روز تولدم مریض شدم تا الان . هنوز هم ضعف و سرگیجه دارم .این آخرین نوشته ی این وبلاگ است.خیلی چیزها را دارم تغییر می دهم .خوشحالم که هنوز شجاعت تغییر دارم. اگرچه از تغییراتی که مجبورم در این بُرهه بدهم واقعا دلم گرفته است .و اکنون یک مرد تنهای 33 ساله ام که با ضعف و سرگیجه دارد نوشته ها و تکه xadهاش را سر و سامان می دهد .من دیگر اینجا نمیxadنویسم ولی نوشتن ادامه دارد. مثل زندگی.فکر می کنم مزخرف ترین و بی مزه ترین نوشته ی وبلاگم همین باشد.خداحافظ خوانندگان معمولیات . نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱ساعت 19:7 توسط معمولی| |

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:44

صفحه بندی